تبليغاتX
غروب

غروب

دوشادوش نبودنت گام برداشتم .
گامهایی که سنگینیه صبوریش زمین را
به لرزه می انداخت ...
نه کسی زیر شانه هایم را گرفت .
نه زمین خوردنم را کسی دید .
روحت آرام آرام اوج می گرفت ....
من می ماندم و سنگینی بار فراقی که
جانفرسا بود .
من می ماندم و حسرتها ...
بی قراریها...
تنهاییها...
من می ماندم و صبوری ....
صبوری...
صبوری....
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم شهریور 1390ساعت 15:50  توسط س  |